احمد عشق بی پايان ۳
احمد عشق بی پايان ۳

 

(يه اتاقي باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشي منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کني که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوري که تو تکيه دادي به ديوار..پاهاتم دراز کردي.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتي ..دو تا دستتم دورم حلقه کردي.. بهت مي گم چشماتو مي بندي؟ ميگي اره بعد چشماتو مي بندي ... بهت مي گم برام قصه مي گي ؟ تو گوشم؟ مي گي اره بعد شروع مي کني اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولاني و بلند که هيچ وقت تموم نمي شن.. مي دوني؟ مي خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدي که؟ ولي تو که نمي دوني مي خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستي ..نميدوني من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمي بيني که سريع مي برم..نمي بيني خون فواره مي زنه..رو سنگاي سفيد..نمي بيني که دستم مي سوزه و لبم رو گاز مي گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکني و منو نبيني.. تو داري قصه مي گي.. من شلوارک پامه..دستمو مي ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمي توني ببيني.. تو بغلم کردي..مي بيني که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکني که گرم بشم.. مي بيني نا منظم نفس مي کشم..تو دلت ميگي آخي دوباره نفسش گرفت. مي بيني هر چي محکم تر بغلم مي کني سرد تر ميشم.. مي بيني ديگه نفس نمي کشم.. چشماتو باز ميکني مي بيني من مردم.. مي دوني ؟ من مي ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايي مردن.. از خون ديدن..وقتي بغلم کردي ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوري وسط گريه هات بخندي.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم مي شکنه.. دل روح نازکه.. نش ش خب؟)

 

روي تخته سنگي نوشته شده بود: " اگر جواني عاشق شد چه کند؟ " من هم زير آن نوشتم: " بايد صبر کند

 

" براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: " اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ "

 

من هم با بي حوصلگي نوشتم: " بميرد بهتراست " براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم انتظار داشتم

 

زير نوشته من نوشته اي باشد اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم .

در يونان باستان، سقراط به دانش زيادش مشهور و احترامي والا داشت. روزي يكي از آشنايانش، فيلسوف بزرگ را ديد و گفت:”سقراط؛ آيا مي‌داني من چه چيزي درباره دوستت شنيدم؟سقراط جواب داد: ”يك لحظه صبر كن، قبل از اينكه چيزي به من بگويي، مايلم كه از يك آزمون كوچك بگذري. اين آزمون، پالايش سه‌گانه نام دارد.“ آشناي سقراط: ”پالايش سه‌گانه؟“سقراط: ”درست است، قبل از اينكه درباره دوستم حرفي بزني، خوب است كه چند لحظه وقت صرف كنيم و ببينيم كه چه مي‌خواهي بگويي. اولين مرحله پالايش حقيقت است. آيا تو كاملا مطمئن هستي كه آنچه كه درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي حقيقت است؟“ آشناي سقراط: ”نه، در واقع من فقط آن را شنيده‌ام و...“ سقراط: ”بسيار خوب، پس تو واقعا نمي‌داني كه آن حقيقت دارد يا خير. حالا بيا از مرحله دوم بگذر، مرحله پالايش خوبي. آيا آنچه كه درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، چيز خوبي است؟آشناي سقراط: ”نه، برعكس...“ سقراط: ” پس تو مي‌خواهي چيز بدي را درباره او بگويي، اما مطمئن هم نيستي كه حقيقت داشته باشد. با اين وجود ممكن است كه تو از آزمون عبور كني، زيرا هنوز يك سوال ديگر باقي مانده است: مرحله پالايش سودمندي. آيا آنچه كه درباره دوستم مي‌خواهي به من بگويي، براي من سودمند است؟“ آشناي سقراط: ” نه، نه حقيقتا.“ سقراط نتيجه‌گيري كرد: ”بسيار خوب، اگر آنچه كه مي‌خواهي بگويي، نه حقيقت است، نه خوب است و نه سودمند، چرا اصلا مي‌خواهي به من بگويي؟اينچنين است كه سقراط فيلسوف بزرگي بود و به چنان مقام والايي رسيده بود

يك اومانيست دنيا را آبي دريائي خيال مي كند

 
يك اريستوكرات ‏، آن‌را طلائي دوست‌دارد


يك كاپيتاليست ‏، آن‌را به رنگ پول مي بيند


يك سوسياليست ،‌آن‌را راه‌ ـ راه ‏،


يك نهيليست ‏، آن‌را سياه ،


يك ميليتاريات ، آن‌را به رنگ اونيفورم خويش

 
و يك راسيست ، آن‌را به رنگ پوست خود

 
يك ايده‌اليست ،‌آن‌را سفيد آرزو مي‌كند


يك پلوراليست ، آن‌را رنگين كمان فرض مي‌كند


يك آنارشيت ‏، هررنگي كه داشته باشد را قبول ندارد و قصد به‌هم زدن رنگها را دارد‏،


يك تئوكرات،‌آن‌را نمي‌بيند


يك رئاليست ،‌آن‌را رنگي كه سياستمداران به آن زده‌اند مي بيند


بالاخره ، من!
آنرا هرطوري كه خواستم رنگ مي‌زنم

 

ما بايد با ديدي باز و نگاهي از بالا به مسائل نگاه كنيم و مسائل را از روزنه واقعييت بررسي و تحليل كنيم و استدلالي منطقي داشته باشيم و در چهارچوب اصول با مشكلات روبرو شويم و براي حل آن چاره و راه حلي تجويز كنيم.

اما يك سوال: آيا بررسي مسائل فقط از روزنه منطق قابل قبول است؟ آيا تحليل وقايع و اتفاقات زندگي تنها  بايد عقلاني و مبتنبي بر واقع بيني باشد؟ احساس و ريشه هاي اصلي آن يعني بعد دوم و سوم وجود آدمي ( روح و ماوراي آن )در تصميم گيري ها چه نقشي دارند؟ آيا ما نبايد در تصميم گيري هاي خود يك تعادل ميان احساس وعقل به عنوان مكمل يكديگر به وجود آوريم؟

زیر این طاق کبود

مرغ عشقی خسته بود

که دلش شکسته بود

اون اسیر یه قفس

شب و روزش بی نفس

همه آرزوهاش، پر کشیدن بود و بس

تایه روز یه شاپرک، نگاشو گوشه ای دوخت

چشش افتاد به قفس، دل اون بدجوری سوخت

زود پرید روی درخت

تو قفس سرک کشید

تو چش مرغ اسیر همه ی تنگی را دید

دیگه طاقت نیاورد

رفت روی قفس نشست

تا که از حرفهای مرغ، شاپرک دلش شکست

شاپرک گفت که بیا، تا با هم پر بکشیم

بریم تا اون بالاها، سوار ابرها بشیم

یدفه مرغ اسیر، نگاهش بهاری شد

بارون از برق چشاش، توی لونش جاری شد

شاپرک دلش گرفت، وقتی اشک اونو دید

با خودش یه عهدی بست، نفس سردی کشید

دیگه بعد ازاون قفس، رنگ تنهایی نداشت

توی دوستی شاپرک، ذره ای کم نمی ذاشت

 تا یه روز یه باد سرد، میون قفس وزید 

آسمون سرخ آبی شد،سوز برف از راه رسید

شاپرک یخ زدو یخ، مرد وموندگار نشد

چشاشو رو هم گذاشت، دیگه اون بیدار نشد 

مرغ عشق شاپرکو، به دست خدا سپرد

نگاهش به آسمون، تا که دق کردشو مرد

کسی میتونه جوابش رو بگه؟

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم بپرسي چند تا دوسم داری

 ميگم: یکی !!! میدونی چرا ؟

خوش باشید.

 

TinyPic image

 

چگونه فراموشت كنم تو را

كه از خرابه هاي هرزگي

به قصر سپيد عشق هدايتم كردي

و عاشقي بي قرار و ياري باوفا براي خويش ساختي

آهوبره اي شدي كه دوستي گرگ را پذيرفتي

و براي اشكهاي او شانه هايت را ارزاني داشتي

و با صداقت عاشقانه ات دلش را به درد آوردي

چگونه فراموشت كنم تو را

كه سالها در خيالم، سايه ات را مي ديدم

و تپش قلبت را حس مي كردم

و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا مي كردم

كه خدايا پس كي او را خواهم يافت

چگونه فراموشت كنم، تو را

كه همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش كرده ام

برايم تمامي اسمها بيگانه شده اند و همه خاطرات مرده اند

دستم را به تو مي دهم، قلبم را به تو مي دهم

فكرم را به تو مي دهم، بازوانم را به تو مي بخشم

و نگاهم از آن توست و شانه هايم كه نپرس

ديگر با من غريبه اند و تمامي لحظه ها تو را مي خواهند

و براي عطر نفسهايت دلتنگي مي كنند

چگونه فراموشت كنم تو را

كه قلم سبزم را به تو هديه كرده ام

كه حتي نوشته هايت همرنگ نوشته هايم باشد

پيشترها، پيشترها سبز را نمي شناختم

بهتر بگويم با سبز رفاقتي نداشتم

سبز را با تو شناختم و دلم مي خواهد

كه با ياد تو هميشه سبز بنويسم

دستت را به من بده، فكرت را به من بده

سرت را به روي شانه هايم بگذار

و بگذار عطر نفسهایت را میان هم قسمت کنیم

کنار نهر تنهایی نسیمی می وزد آرام

که بوی بی وفایی را برایم ارمغان دارد.

من آنجا خاطراتم را برای مردم بیگانه می گویم

تو هم بیگانه ای با من بیا و لحظه ای حرف مرا با گوش دل بشنو

تو که محبوب دنیایی، تو که سرگرم سودائی                

تو اي محبوب پيشينم

اگر آن روز آن سروی که شاهد بود                          

 بر خشم نگاه تو و بر بيداد دستانت

زبانی داشت، اگر رخسار انسان داشت

به لبخندی برایت این چنین می گفت:

چرا رنگ صداقت را نمی بینی ؟!

نمی دانی که دل فنجان چینی نیست

تو شیرین گونه دنیایی پر از فرهاد می بینی

ولیکن بیستون را تیشه فرهاد عاشق کرد ویرانه

ولی افسوس ، هزار افسوس

سکوت سرو:

بر دنیای بی مهر تو مُهر گواهی زد

گذشت آن روز و بعد از آن جدایی بود

مرا در کوره راه زندگی تنها رها کردن جفایی بود

کنون در اوج تنهایی برایت نکته ای را باز می گویم

گمان کردی که بعد از تو شبهایم چون دل تاریک تو خاموش می ماند؟

بدان که بعد از تو مهتاب شبها همچنان زیباست

و خورشید دلم گرمی ده فردا و فرداها ست

تو مُردی در دلم اما دلم هرگز نمی میرد

و اینک زیر بار ظلم سنگینت

که تا روز فنا از یاد من هرگز نخواهد رفت

برایت  روزهای پر ثمر آرزو دارم

خداحافظ ........خداحافظ.........خداحافظ

 

نازنينم !

باز مهربانی چشمهايت ،

پنجره ی خيالم را ستاره باران کرد ؛

باز گرمی دستانت ،

روحم را تا دورترين ، لمس يادها برد ؛

نازنينم !

به شب و روز ،

به بيقراري امواج ،

به برگ برگ شاخه های درختان ،

به بی قراری بادهای سرگردان قسم !

نـــمی توانم پلکهايم را به روی خيال تو ببندم

نــــمی توانم !

نــمی توانم عطر ياد تو را ، از چهارفصل دلم پاک کنم …

نـمی توانم! باورکن ، نمی توانم !

نازنينم !

ایـــن همـــه فاصله را چگونه تاب بياورم ؟

ایـــن همــــه روز را چگونه به تنهايی دوره کنم ؟

ایـــن همـــه شمع را با چه رنگی از اميّد ، روشن نگه دارم ؟

ایـــن همــــــه فصل را تا به کی ، خط بزنم ؛ تا تو بيايي ؟؟

چگونه دوستت دارم ها را ترسيم کنم که کلمه ای حتی ، از ياد نرود ؟

قصه ی ایـــن همــه دلتنگی را ، با کدام قلم ، برايــت بنگارم؟

آخــــر برای تک تک واژه های بی قراري ام ،

قلمها را طاقتی نيست !

.....

نازنينم !

به اندازه ی تمامـی ابرهای دنیــا ،

دلم گرفته است …

به ديدار ایــــن دل غمگين بيا !

شانه هایــت را برای ایــــن هــمه بارش ، کم دارم …

می گفت عاشقم, دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...

او رفت, تنها ماند... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.

از او پرسيدم از عشق چه می دانی؟ برايم از عشق بگو...

گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد

گفت:عشق آسودگيست,خيال است... خيالی خوش.

گفت:ماندن است، فرو رفتن در خود است.

گفت:خواستن و تملک است, گرفتن است.

گفت: عشق سادست, همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق های زودگذر

عشق های سادهء اينجايی و عشق های نزديک و لحظه ای.

گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی.....

گفتم:عشق يک ماجراست, ماجرايی که بايد آن را بسازی.

گفتم:عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خويشتن.

گفتم:عشق رفتن است عبور است, نبودن است.

گفتم:عشق جستجوست, نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.

گفتم:عشق درد است, دير است و سخت است.

گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر...

به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...

گفتم عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد، مگر به مرگ...

 

 

این چند روز برای من روزهای عجیبی بودند، یک حس خاصی داشتم، تمام افکارم بهم ریخته بود، دائما" به یک چیز فکر می کردم، تمام ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، دوست داشتم این هجوم افکار را با کسی قسمت کنم، دلم می خواست کسی باشه و من بتونم افکارم را به زبان بیارم و از او کمک و یاری بطلبم، سوالاتم را ازش بپرسم، ازش هم فکری بخوام،ولی کسی نبود،

 

عشق حقيقی چیهء به چی می گن عشق حقيقی؟ کی عاشق است؟ کی معشوق؟ اصلا" عشق چیه؟ چه جوری عشق بوجود میاد؟ چرا می گن عشق؟ ...

 

این چند روز عشق های الکی را با همهء وجودم حس کردم، فرق بین عشق های راستین و حقیقی و الکی را فهمیدم، دلم برای خیلی از عاشق های حقیقی که معشوقشان عشق الکی داشت سوخت، آنوقت بود بود که با همهء وجودم از خدای مهربانم می خواستم که هیچ عاشق راستینی را به چنین دردی مبتلا نکنه، هیچ چیزی تو دنیا آدم را تا به این حد خورد نمی کنه که بفهمی کسی را که با همهء وجودت، با همهء پاکی خودت، با همهء صداقتت دوست داشتی، عشقش به تو راست نباشه و الکی دم از عشق و دوست داشتن می زده، چرا این روزها عشق ها راست نیستند؟ چرا این روزها همه خیلی راحت دم از عشق می زنند؟ چرا وقتی عشق را نمی شناسند از آن حرف می زنند؟ چرا عشق را زیر سوال می برند؟ چرا دوست دارند خودشان را عاشق نشون بدن درصورتی که باطنا" عاشق نیستند؟ چرا با عنوان عشق دل خیلی ها را می شکنند؟ چرا دلشون می خواد عشق را بی هویت و بی اساس جلوه بدهند؟ چرا عشق را بی آبرو و بی اهمیت می کنند؟ چرا عشق را با چیزهای دیگر برابر می دانند؟ چرا عشق را فقط تو هوس و لذت بردن می بینند؟ چرا این روزها عشق با هوس و شهوت یکی شده؟ مگه اینهاخودشان تو این دنیا زندگی نمی کنند؟ مگه اینها زندگی را دوست ندارند؟ مگه اینها نمی خوان روزی کسی را کنار خودشان داشته باشند؟ کسی که عاشقشون باشه، کسی که فقط مال آنها باشه؟ چرا نمی خوان عشق را بشناسند؟ چرا نمی خوان بفهمند که عشق خیلی بیشتر از آنی که فکر می کنند، عشق لذتش خیلی بیشتر از آن هوس و شهوتی که با عشق برابر می دانند؟ چرا باعث می شند که دیگهکسی عشق را باور نداشته باشه؟ تا کسی دم از عشق می زنه همه با شک و دودلی به آن نگاه کنند؟ چرا، چرا، چرا؟؟؟

دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زيبا و پرشکوه می آفرينند، عشق هايی که جان دادن در کنارش شور انگيز است، اما کدام معشوقی مخاطب راستين چنين عشقی می تواند باشه؟ اين عشق ها همیشه تو فضای جادويی اسطوره و افسانه سر گردانند و تو دل کلمات شعر و حلقوم ناله های موسيقی و تو روح نا پيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهايی چشم به راه آمدن کسی هستند که می دانند که نمی آيد! راستی چرا عشق ها راستند و معشوقها دروغ؟! تازه مگه عشق به بيتابی شورانگيز دل در جستجوی گم کردهء خويش نیست؟ معلوم است که من از عشق های بزرگ حرف می زنم نه عشق های شدید از نيازی که زادهء بدون او به سر بردن است نه احتياجی که فقر بی کسی است، ترس از مجهول ماندن نه درد محروم بودن...

میدانید: عاشق شدن آسان است اما عاشق موندن خیلی سخت است. خیلی ها عاشق می شن، شاید خیلی  شدید دلبسته بشن، اما چون عشق را نشناختند، چون عاشق حقیقی نبودند، چون هنوز حقیقت عشق را درک نکردن، چون عشق را در نیاز می دیدند، چون عشق را تنها در ترک تنهایی می دیدند، چون عشق را در رفع احتیاجشون می دیدند، چون تشنهء عشق بودند نه لایق عشق، چون به دنبال کسی بودند که بتوانند باهاش زندگی کنند نه اینکه بتوانند بدون آن زندگی کنند، چون عشقشون یک عشق خام بوده و عشق خام کلام دوستت دارم را ابراز می کنه چون به معشوقش محتاج است، اما عشق پخته به معشوقش محتاج است چون دوسش داره، برای همین خیلی زود عشقشون سرد می شه و از بین می ره، آنوقت هست که تنفر بوجود میاد و عشق جلوهء خودش را از دست می ده.

ولي اي دوست!

تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار و كلام سادهء عاشقانه خودت را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبــه عشق در كنار عشق بوده است، "دوستت دارم" جمله ای که عاشقانه شاید روزی هزار بار بهم می گید، شاید قشنگ ترین ودر عین حال مناسب ترین جمله برای حال عاشقا باشد، اما ای کاش همیشه صادقانه واز ته دل و مهم تر از همه جاودانی باشد، عاشق باش، صادق باش، پاک باش، بخشنده باش و بدون انتظار.

عادت همه چيـز را ويران مي كند و از بین می برد، واي به روزي كه چيزي ـ حتي عشـق ـ عــادتـمان بشـه، عاشق كم است و حرفهای عاشقانه فراوان، ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست و آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن نیست، عشق کلمه نیست که عاشق شدن حرفی بشود، عشق تکرار نفس های عاشق و معشوق است، آرام آرام میاد و می رود و عاشق را از طراوت مرورش سرشار می کند، عشق کلمه نیست که ما را در بند زمان اسیر کنه و محدود به یک موقیت و زمان باشه، عشق جاودانی است، عشق بخشیدن است، عشق فراموش کردنی نیست، بلکه بخشیدن است، عشق گوش دادن نیست، بلکه درک کردن است، عشق دیدن نیست، بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست، بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است، عشق همیشه به یادش بودن است، عشق دلشورهء آن را داشتن است، عشق یعنی غرورت را بخاطرش بشکنی، عشق یعنی برای موفقیت آن هر کاری بکنی، نه اینکه آن را نردبانی برای بالا رفتن خودت قرار بدی و آن را بشکنی، عشق یعنی در همه حال آن را کنار خودت حس کنی، عشق یعنی به جز آن کس دیگه ای برات مهم نباشه، عشق صداقت داشتن است، عشق راست بودن است، عشق پاک بودن است، عشق خیانت نکردن است، عشق همهء وجودت را بخشیدن است، عشق انتظار نداشتن است، پاکترین عشق آنجاست که انتظاری نباشه، پاکترین عشق آنجاست که صداقت و پاکی باشه.

عشق ؛ بخشیدن، از خود گذشتن، درک کردن، احساس کردن، صبر داشتن، انتظاری نداشتن، راست بودن، پاک بودن، یکی بودن، همراه بودن، دوست بودن، همدل و همزبان بودن، ایمان داشتن و به معشوق به خدا رسیدن است

اري قسمت به ظاهر قشنگه ولي در اصل يه بهونه هستش شايد قشنگ شايد زشت ولي به هر حال بهونه هستش ما براي سر پوش گذاشتن رو کارامون چه خوب چه بد ميگيم قسمت بود يا هر چي قسمت باشه ولي بيشترين استفاده اين کلمه نا معقول بر ميگرده به جدائي که سر پوشي روي خيانتهاست سرپوش به ظاهر زيبا به هر حال نوعي حرفه که برا من هميشه مفهومي جز پوچي نداشته به قول ....... <<<چون ميگذرد غمي نيست>>> نمیدونم برا چی میگن قسمت بوده آخه مگه قول و قرار رو فرا موش میکنن نه بابا فرا موش نمیکنن چون خسته شدن برا اینکه خیانت خودشون رو توجیح کنن میگن قسمت بوده شاید یکی بهتر پیدا کردن یکی خوشتیپ تر .

و لی به قول اونا بعد از چند سال یا چند ماه دوستی قسمت این میشه برن با یکی دیگه ولی چرا این قسمت برا من نشد که برم با یکی دیگه چرا قسمت نصیب من نشد که فرا موشش کنم  چرا قسمت برا من نیست چرا من هنوز دوسش دارم چرا من هنوز فرا موشش نکردم خوب شاید قسمت فقط مخصوص او بوده و برا او صحت داره چون میخواد خیانت کنه خوب چی کارش میشه کرد او گفت گ منو هنوز دوست داره ولی قسمت بوده از هم جدا بشیم این حرف او  هستش.

بعد از کلي عشق و حال ميرن وازشون که ميپرسي ميگن بخدا من نميخواستم برم قسمت اين بود که من برم که واقعيتش اين ميشه:

<<<<<<<من اصلا با تو نبودم که بخوام بمونم خواستم با زندگيت بازي کنم حالا که نابود شدي ميرم دنبال يکي ديگه >>>>>>>>>

سلام به بهترین خدای دنیا ..

خدا جون من به قولم وفا کردم  اون وقلی که بهت دادم یادت  که هست کجا آره زیر اون درخت خدا جون خیلی تنها هستم ولی به خودت قسم ناراحت نیستم چون عاشق بهترین تو عالم هستم ...

خودت میدونی چقدر دوست دارم خدا جون میخوام بیام پیشت میخوام دیگه از این دوری دل بکنم...

خدا جون صدای این دیوونه رو بشنو آره این دیوونه دیگه از دنیا خسته شده ....

خسته شدم....