می گفت عاشقم, دوستش دارم و بدون او هيچم و برای او زنده هستم...
او رفت, تنها ماند... زندگی کرد و معشوق را فراموش کرد.
از او پرسيدم از عشق چه می دانی؟ برايم از عشق بگو...
گفت:عشق اتفاق است بايد بنشينی تا بيفتد
گفت:عشق آسودگيست,خيال است... خيالی خوش.
گفت:ماندن است، فرو رفتن در خود است.
گفت:خواستن و تملک است, گرفتن است.
گفت: عشق سادست, همين جاست دم دست و دنيا پر شده از عشق های زودگذر
عشق های سادهء اينجايی و عشق های نزديک و لحظه ای.
گفتم: تو عاشق نبودی و نيستی.....
گفتم:عشق يک ماجراست, ماجرايی که بايد آن را بسازی.
گفتم:عشق درد است درد تولدی نو، عشق تولد است به دست خويشتن.
گفتم:عشق رفتن است عبور است, نبودن است.
گفتم:عشق جستجوست, نرسيدن است, نداشتن و بخشيدن است.
گفتم:عشق درد است, دير است و سخت است.
گفتم:عشق زيستن است از نوعی ديگر...
به فکر فرو رفت و گفت عاشق نبوده ام...
گفتم عشق راز است، راز بين من و توست، بر ملا نمی شود و پايان نمی يابد، مگر به مرگ...
این چند روز برای من روزهای عجیبی بودند، یک حس خاصی داشتم، تمام افکارم بهم ریخته بود، دائما" به یک چیز فکر می کردم، تمام ذهنم را به خودش مشغول کرده بود، دوست داشتم این هجوم افکار را با کسی قسمت کنم، دلم می خواست کسی باشه و من بتونم افکارم را به زبان بیارم و از او کمک و یاری بطلبم، سوالاتم را ازش بپرسم، ازش هم فکری بخوام،ولی کسی نبود،
عشق حقيقی چیهء به چی می گن عشق حقيقی؟ کی عاشق است؟ کی معشوق؟ اصلا" عشق چیه؟ چه جوری عشق بوجود میاد؟ چرا می گن عشق؟ ...
این چند روز عشق های الکی را با همهء وجودم حس کردم، فرق بین عشق های راستین و حقیقی و الکی را فهمیدم، دلم برای خیلی از عاشق های حقیقی که معشوقشان عشق الکی داشت سوخت، آنوقت بود بود که با همهء وجودم از خدای مهربانم می خواستم که هیچ عاشق راستینی را به چنین دردی مبتلا نکنه، هیچ چیزی تو دنیا آدم را تا به این حد خورد نمی کنه که بفهمی کسی را که با همهء وجودت، با همهء پاکی خودت، با همهء صداقتت دوست داشتی، عشقش به تو راست نباشه و الکی دم از عشق و دوست داشتن می زده، چرا این روزها عشق ها راست نیستند؟ چرا این روزها همه خیلی راحت دم از عشق می زنند؟ چرا وقتی عشق را نمی شناسند از آن حرف می زنند؟ چرا عشق را زیر سوال می برند؟ چرا دوست دارند خودشان را عاشق نشون بدن درصورتی که باطنا" عاشق نیستند؟ چرا با عنوان عشق دل خیلی ها را می شکنند؟ چرا دلشون می خواد عشق را بی هویت و بی اساس جلوه بدهند؟ چرا عشق را بی آبرو و بی اهمیت می کنند؟ چرا عشق را با چیزهای دیگر برابر می دانند؟ چرا عشق را فقط تو هوس و لذت بردن می بینند؟ چرا این روزها عشق با هوس و شهوت یکی شده؟ مگه اینهاخودشان تو این دنیا زندگی نمی کنند؟ مگه اینها زندگی را دوست ندارند؟ مگه اینها نمی خوان روزی کسی را کنار خودشان داشته باشند؟ کسی که عاشقشون باشه، کسی که فقط مال آنها باشه؟ چرا نمی خوان عشق را بشناسند؟ چرا نمی خوان بفهمند که عشق خیلی بیشتر از آنی که فکر می کنند، عشق لذتش خیلی بیشتر از آن هوس و شهوتی که با عشق برابر می دانند؟ چرا باعث می شند که دیگهکسی عشق را باور نداشته باشه؟ تا کسی دم از عشق می زنه همه با شک و دودلی به آن نگاه کنند؟ چرا، چرا، چرا؟؟؟
دلهای بزرگ و احساس های بلند عشق های زيبا و پرشکوه می آفرينند، عشق هايی که جان دادن در کنارش شور انگيز است، اما کدام معشوقی مخاطب راستين چنين عشقی می تواند باشه؟ اين عشق ها همیشه تو فضای جادويی اسطوره و افسانه سر گردانند و تو دل کلمات شعر و حلقوم ناله های موسيقی و تو روح نا پيدای هنرها و يا در خلوت دردمند سکوت و حسرت و خيال و تنهايی چشم به راه آمدن کسی هستند که می دانند که نمی آيد! راستی چرا عشق ها راستند و معشوقها دروغ؟! تازه مگه عشق به بيتابی شورانگيز دل در جستجوی گم کردهء خويش نیست؟ معلوم است که من از عشق های بزرگ حرف می زنم نه عشق های شدید از نيازی که زادهء بدون او به سر بردن است نه احتياجی که فقر بی کسی است، ترس از مجهول ماندن نه درد محروم بودن...
میدانید: عاشق شدن آسان است اما عاشق موندن خیلی سخت است. خیلی ها عاشق می شن، شاید خیلی شدید دلبسته بشن، اما چون عشق را نشناختند، چون عاشق حقیقی نبودند، چون هنوز حقیقت عشق را درک نکردن، چون عشق را در نیاز می دیدند، چون عشق را تنها در ترک تنهایی می دیدند، چون عشق را در رفع احتیاجشون می دیدند، چون تشنهء عشق بودند نه لایق عشق، چون به دنبال کسی بودند که بتوانند باهاش زندگی کنند نه اینکه بتوانند بدون آن زندگی کنند، چون عشقشون یک عشق خام بوده و عشق خام کلام دوستت دارم را ابراز می کنه چون به معشوقش محتاج است، اما عشق پخته به معشوقش محتاج است چون دوسش داره، برای همین خیلی زود عشقشون سرد می شه و از بین می ره، آنوقت هست که تنفر بوجود میاد و عشق جلوهء خودش را از دست می ده.
ولي اي دوست!
تو نگاه عاشقانه ات را عاشقانه نگهدار و كلام سادهء عاشقانه خودت را خالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبــه عشق در كنار عشق بوده است، "دوستت دارم" جمله ای که عاشقانه شاید روزی هزار بار بهم می گید، شاید قشنگ ترین ودر عین حال مناسب ترین جمله برای حال عاشقا باشد، اما ای کاش همیشه صادقانه واز ته دل و مهم تر از همه جاودانی باشد، عاشق باش، صادق باش، پاک باش، بخشنده باش و بدون انتظار.
عادت همه چيـز را ويران مي كند و از بین می برد، واي به روزي كه چيزي ـ حتي عشـق ـ عــادتـمان بشـه، عاشق كم است و حرفهای عاشقانه فراوان، ديگر سخن گفتن عاشقانه دليل عشق نيست و آواز عاشقانه خواندن دليل عاشق بودن نیست، عشق کلمه نیست که عاشق شدن حرفی بشود، عشق تکرار نفس های عاشق و معشوق است، آرام آرام میاد و می رود و عاشق را از طراوت مرورش سرشار می کند، عشق کلمه نیست که ما را در بند زمان اسیر کنه و محدود به یک موقیت و زمان باشه، عشق جاودانی است، عشق بخشیدن است، عشق فراموش کردنی نیست، بلکه بخشیدن است، عشق گوش دادن نیست، بلکه درک کردن است، عشق دیدن نیست، بلکه احساس کردن است، عشق جا زدن و کنار کشیدن نیست، بلکه صبر داشتن و ادامه دادن است، عشق همیشه به یادش بودن است، عشق دلشورهء آن را داشتن است، عشق یعنی غرورت را بخاطرش بشکنی، عشق یعنی برای موفقیت آن هر کاری بکنی، نه اینکه آن را نردبانی برای بالا رفتن خودت قرار بدی و آن را بشکنی، عشق یعنی در همه حال آن را کنار خودت حس کنی، عشق یعنی به جز آن کس دیگه ای برات مهم نباشه، عشق صداقت داشتن است، عشق راست بودن است، عشق پاک بودن است، عشق خیانت نکردن است، عشق همهء وجودت را بخشیدن است، عشق انتظار نداشتن است، پاکترین عشق آنجاست که انتظاری نباشه، پاکترین عشق آنجاست که صداقت و پاکی باشه.
عشق ؛ بخشیدن، از خود گذشتن، درک کردن، احساس کردن، صبر داشتن، انتظاری نداشتن، راست بودن، پاک بودن، یکی بودن، همراه بودن، دوست بودن، همدل و همزبان بودن، ایمان داشتن و به معشوق به خدا رسیدن است